چندی پیش شمیم دفتر خاطرات سالهای گذشته را بین وسایلم دید و گفت میتوانم بخوانم؟گفتم بخوان خاطرات دوران دانشجویی است. مطلب خاصی ندارد... بخوان. شروع به خواندن کرد آهسته آهسته می خندید، کمی که پیشتر رفت صدای خنده اش بلند و بلندتر شد. گفت دفترت پیش من باشد؟ گفتم مشکلی نیست. باشد. بخوان.... و خواند. چند روز پیش گفت چرا نمی نویسی؟ گفتم: نوشتن احساسات برای من دلنشین است اما ... بی خیال نوشتن من شو. گفت:اما چه...؟ چرا نمی نویسی؟ می نویسم اما...
۴۳۰...
ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111