شاگرد تو میباشم گر کودن و کَژ پوزم
تا زان لب خندانت، یک خنده بیاموزم
ای چشمه آگاهی، شاگرد نمیخواهی؟
چه حیله کنم تا من، خود را به تو دردوزم؟
باری ز شکاف دَر، برِّ رُخ تو بینم
زان آتش دهلیزی، صد شمع برافروزم
یک لحظه بری رَختم در راه که عَشّارم
یک لحظه رَوی پیشم، یعنی که قَلاووزم
گه در گنهم رانی ، گه سوی پشیمانی
کژ کن سر و دنبم را من همزه ی مهموزم
در حوبه و در توبه چون ماهیِ بر تابه
این پهلو و آن پهلو بر تابه همیسوزم
بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو
در ظلمت شب با تو براقتر از روزم
بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه
یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم
حضرت مولانا
عَشّار: باجگیر، راهدار
قَلاووز: راهبر و محافظ
حوبه: حاجت و نیاز
تلوین: گوناگونی، طلب و دگرگونی
ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 448